پارت شانزده :

دست در کیفم بردم و با فکر اینکه پدرام تماس گیرنده است، گوشی را در گوشم گذاشتم. به محض گفتن بله صدای آرام و متین امید را شنیدم و رنگ از رویم پرید.
ـ پریا!
لبم را گزیدم و به آریا نگاه کردم که در حین تماشای بچه‌‌ها انگار حواسش به من هم بود. امید با شتاب گفت:
ـ پریا قطع نکن! بذار باهات حرف بزنم!
فقط توانستم بگویم:
ـ نمی‌‌تونم صحبت کنم!
و تماس را قطع کردم و نفسم را از سینه ب

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۳۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • هستی

    1

    ممنون نویسنده جان رومان قشنگی ولی کاش یکم هیجانش بیشتر بشه

    ۵ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم. روتین و روزمره ست این داستان. مسائلیه که در زندگی برای خیلیا پیش میاد.

    ۵ ماه پیش
  • ثمین

    0

    رمان عالی هست دستتون درد نکند

    ۸ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ❤️❤️

    ۸ ماه پیش
  • اسرا

    2

    آواجاسوس۲جانبه ست آقاآریا🙏💞💋

    ۸ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ❤️❤️

    ۸ ماه پیش
  • ساناز

    1

    💙💚❤️🤎🩵🧡💜🩶🤍💛

    ۸ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🩷🩷🩷

    ۸ ماه پیش
  • میم

    3

    خیلی عالی بود،تشکر از نویسنده عزیز 🙏🏻💚❤️🧡👏👏👏

    ۸ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🌹🌹🌹

    ۸ ماه پیش
  • میم

    3

    چه ذوقی کرد حرفشو تلافی کرد انگار اینطوری صورت مسآله یعنی مشکش حل شد،از بس خوشحال شد😁

    ۸ ماه پیش
کپی شد!